سخنوران

 



    


 ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
telegram youtube linkdin instagram facebook aparat  

 

کلاس سخنرانی دکتر حسینیان |شب های قدر (شب نوزدهم)| سخنرانی مذهبی

 

مهمان توام ای جان زنهار مَخُسب امشب

ای جان و دل مهمان زنهار مَخُسب امشب

روی تو چو بدر آمد امشب شب قدر آمد

 ای شاه همه خوبان زنهار مَخُسب امشب

دیوان شمس- غزل 293

 

به نام نامی حق متعال

سلام و عرض ارادت، خدمت حُضار و اعزّاء محترم حاضر در این مهمانیِ بزرگِ ماهِ رمضان. ماهی که به تعبیر صاحب کشف الاسرار، همچون بارانی است که هر چیزی را فرو می شوید. و منزه و پاکیزه می گرداند هر آنکس که این باران بر او فرود آید.

آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است

یا رب این تأثیر دولت در کدامین کوکب است

 

کشف الاسرار و عدة الابرار کتابی در تفسیر قرآن و عظیم‌ترین و قدیمی‌ترین تفسیر عرفانی فارسی، نوشته ابوالفضل رشید الدین میبدی در دهه ۵۲۰ قمری است. این کتاب بر اساس تفسیر الهروی خواجه عبدالله انصاری (که هم‌اکنون در دست نیست)  این کتاب توسط علی‌اصغر حکمت در ده جلد تصحیح و منتشر گردیده‌است.

 

همان طور که از نام شب قدر بر می آید و همان طور که از یُمن شب قدر تَیَمُّناً وَ تَبَرُّکاً مشخص است، همه کسانی که در امشب قصد آن را دارند که به تعبیری از برکات الهی بهره مند شوند و رحمت الهی بر آنها نازل شود، تلاش می کنند که شب زنده داری کنند و این شب زنده داری از باب رسیدن و وصول به حقیقت است. یمن و برکت این شب های عزیز در میان تمام کسانی که به این مقوله پرداختند از این باب است که مسئله، مسئله ی عشق و عاشقی است. عاشقی نسبت به چی؟ عاشقی نسبت به آن چیزی که یک انسان می تواند در تمام طول مدت حیات خودش، هر لحظه و هر آن نسبت به این مقوله برخورد منصفانه و دقیقی داشته باشد. شهید آوینی جمله ای را مطرح کرده اند که من این جمله را خیلی دوست دارم. ایشان در تعبیر زیبایی با این مضمون مطرح می کند که هر انسانی تا قبل از مرگش، یک لحظه و آنی را تجربه می کند که نام آن لحظه عاشوراست. هر آدمی در طول زندگانی اش یک بار در موقعیتی عاشورایی قرار می گیرد. سوال مطرح می شود که مگر عاشورا چه موقعیتی و لحظه ای است؟ عاشورا لحظه است که هر آدمی باید میان حق و باطل و میان صواب و خطا تصمیم بگیرد. باید به عنوان یک عاشق در آن لحظه انتخاب نماید. و تنها کسی می تواند حق را درآن لحظه انتخاب نماید که مشتاق و واله باشد یعنی در آن لحظه عشق بر عقل غلبه می کند.

 

... و تو، ای آنکه در سال شصت و یکم هجری، هنوز در ذخایر تقدیر نهفته بوده ای و اکنون، در این دوران جاهلیت ثانی و عصر توبه ی بشریت پای به سیاره ی زمین نهاده ای، نومید مشو که تو را نیز عاشورایی است و کربلایی که تشنه یخون توست و انتظار می کشد تا تو زنجیر خاک از پای اراده ات بگشایی و از خود و دلبستگی هایش هجرت کنی و به کهف حصین لازمان و لامکان ولایت ملحق شوی و فراتر از زمان و مکان، خود را به قافله ی سال شصت و یکم هجری برسانی و در رکاب امام عشق به شهادت برسی...

 شهید مرتضی آوینی

 

 

روزی بر سر کلاس از دوستان پرسیدم ایثار یعنی چه؟ گفتند فداکاری. گفتم فداکاری یعنی چه؟ گفتند یعنی اینکه ما آنچه که داریم را به خاطر دیگران از دست بدهیم. سوال اینجا مطرح می شود که چرا باید یک آدم آنچه را که دارد را به خاطر دیگران از دست بدهد؟ مگر غیر از این است که عقل حکم می کند، انسان باید اول به فکر خودش باشد پس چرا من باید فداکاری کنم؟ چرا من باید ایثار نمایم؟ چرا آنچه را که دارم به خاطر دیگران از دست بدهم؟ چرا من باید جان شیرین و حیات گوارا را در مقام یک شهید تقدیم کنم و از دست بدهم؟ جانی که هر آدمی در آن لحظه حاضر نیست که از دستش بدهد. مگر می شود جان را از کف داد بخاطر دیگران؟

 

جهل مرکب، مقابل جهل بسیط بوده و به این معنا است که انسان چیزی را نداند و به نادانی خویش نیز توجه نداشته باشد، بلکه اعتقاد داشته باشد از کسانی است که به آن امر آگاهی دارد، مانند کسانی که اعتقادات فاسد دارند و خیال می کنند به حقایق آگاه اند، در حالی که در واقع نادان‌اند.

 

ایثار فقط از دست یک عاشق بر می آید. کسی که مقام عاشقی را می فهمد. مقام عاشقی چیست و چه اتفاقی را رقم می زند؟ چه می شود که یک انسان می تواند در مقام عاشورای زندگانی خودش حسین(ع) را انتخاب کند و نه یزید را. همان طور که می دانید در روز عاشورا این گونه نبوده است که خیلی از کسانی که در صف دشمنان سیدالشهدا(ع) قرار داشتند، جهل مرکب داشته باشند و ندانند حق کیست و یا اینکه بعدا فهمیده باشند و یا اینکه اصلا نفهمیده باشند. بلکه بودند کسانی که می دانستند صف قلیل یاران حسین ابن علی(ع)، صف حق داران است. پس چرا در مقابل امام ایستادند؟ این سوال یک جواب بیشتر ندارد: در آن لحظه آنها نتوانستند عقلشان را زیر پای بگذارند. البته این عقلی که می گوییم دارای درجات است. یادتان باشد عشق شور دارد اما شور باید ملازم شعور باشد. انسانی که شورش همراه با شعورش باشد، جاودان می شود. ائمه معصومین، بزرگان و اولیاء و جانشینان به حق خدا بر روی زمین کسانی هستند که معرفت و قوه تمیز و تشخیص دارند. می گوییم معصوم کسی است که مصون از خطا و گناه است؛ هم تصمیمات درستی اتخاذ می کند و هم در زندگانیش مرتکب گناه نشده و دامنش آلوده به گناه نمی گردد. چرا معصومین اینچنین است؟ چون اهل معرفت و شناخت هستند.

 

آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است

یا رب این تأثیر دولت در کدامین کوکب است

تا به گیسوی تو دست ناسزایان کم رسد

هر دلی از حلقه‌ای در ذکر یارب یارب است

کشته چاه زنخدان توام کز هر طرف

صد هزارش گردن جان زیر طوق غبغب است

شهسوار من که مه آیینه دار روی اوست

تاج خورشید بلندش خاک نعل مرکب است

عکس خوی بر عارضش بین کآفتاب گرم رو

در هوای آن عرق تا هست هر روزش تب است

من نخواهم کرد ترک لعل یار و جام می

زاهدان معذور داریدم که اینم مذهب است

اندر آن ساعت که بر پشت صبا بندند زین

با سلیمان چون برانم من که مورم مرکب است

آن که ناوک بر دل من زیر چشمی می‌زند

قوت جان حافظش در خنده زیر لب است

آب حیوانش ز منقار بلاغت می‌چکد

زاغ کلک من به نام ایزد چه عالی مشرب است

 

آن چیزی که در عرفان اسلامی مطرح شد و خیلی از افراد تلاش کردند که بر اساس سبک و سیره پیامبر(ص) و ائمه (ع) عارف باشند، بر اساس همین نگاه بود. عرفا تلاش کردند که با نازک دلی، با ریاضت و با اهل دل شدن حقایق را دریافت نمایند چون در خیلی از اوقات حقایق با عقل دریافت نمی شود. من به عنوان یک سالک و یک عارف باید تلاش کنم که با نازک دلی حقایق را درک کنم. چه حقایقی را باید دریافت کنم؟ بحث امشب ما همین حقیقت است. حقیقت سربداری.

حقیقتی که باعث می شود علی ابن ابی طالب(ع) بی محابا، جسورانه و متهورانه زمانی که پای حق به میان می آید از هیچ امری روی گردان نباشد و تمام تلاشش را برای محقق شدن حق و ابطال باطل انجام دهد. حتی تا پای قربانی کردن خود و خانواده اش هم می ایستد. مرحوم شریعتی سخنرانی آری اینچنین بود ای برادر را با جمله زیبایی به پایان می رساند: علی(ع) کسی است که خود و خانواده اش را قربانی سه کلمه کرد: مکتب، وحدت و عدالت.

این حق بینی و حق خواهی که بعد از علی ابن ابی طالب(ع) هم در سیره تمام فرزندان او قابل مشاهده است و هرکس که از نسل او بود چنین عمل کرد، و تمام تلاش عرفا برای نائل آمدن به این معرفت که بر اساس همین رویه بیندیشند و رفتار بکنند در عشق معنا پیدا می کند. عشقی امروز من و تو در تلاش برای یافتن آنیم.

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست

منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست

شب تار است و ره وادی ایمن در پیش

آتش طور کجا موعد دیدار کجاست

هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد

در خرابات بگویید که هشیار کجاست

 

مگر غیر از این است که شما به محض آنکه پایتان را به جهان هستی می گذارید، سکرات موت را می نوشید یعنی حیات مساوی است با مرگ. همه جهان بر اساس اصل تضاد بنا شده است. برخی این سوال را مطرح می کنند که چرا بدی از بین نمی رود؟ اگر بدی از بین برود، خوبی چه معنایی می یابد!! تا زمانی که سیاهی نباشد که سپیدی معنا نمی شود. تا زمانی که باطل نباشد، حق معنا نمی شود. تا زمانی که آلودگی نباشد، پاکیزگی قابل فهم نمی باشد. پس تا زمانی که تضاد در جهان وجود دارد و حقایق و مفاهیم بر اساس اصل تضاد به وجود می آیند، بر ماست که خیر، حق و نیکی را در میان همه شرها، باطل ها و بدی ها دریابیم.

 

 

... عدالت برادر بیش از عصر تو محروم است و ظلم و تبعیذِ طبقاتی و ستم بیش از عصر توست با چهره تازه و پیرایه های تازه تر. و برادر!! «علی» تمام عمرش را بر رویه این سه کلمه گذاشت ، مظهر بیست و سه سال ، تلاش و جهاد برای ایجاد یک ایمان ، در درون وحشی های متفرق ، بیست و پنج سال سکوت و تحمل برای حفظ وحدت مردم مسلمان در برابر امپراطوری های روم و در برابر استعمار ایران و همچنین پنج سال کوشش و رنج برای استقرار عدالت و برای اینکه همه کینه های ما را با شمشیر خودش بیرون بکشد و ما را آزاد کند ،

نتوانست

اما توانست مذهبی را و پیشوایی و سیادتی را برای همیشه ،

 برای من و ما! برادر! اعلام کند ، مذهبِ عدل و مذهبِ رهبری خلق و قانون ..

و علی سه شعار گذاشت ، سه شعاری که همه هستی خودش و خاندانش قربانی این سه شعار شدند :

« مکتب » ، «وحدت» و «عدالت» .                   

          قسمت پایانی  سخنرانی آری اینچنین بود ای برادر- مرحوم علی شریعتی

 

 آن کس است اهل بشارت که اشارت داند

نکته‌ها هست بسی محرم اسرار کجاست

در این شب ها که شب قدر در میان این سه شب و شب بیست و هفتم محتمل است، برای همین اینجا گردهم آمده ایم و جمع شده ایم. همه ما منتظریم چون "آن کس است اهل بشارت که اشارت داند"

 

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست

منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست

شب تار است و ره وادی ایمن در پیش

آتش طور کجا موعد دیدار کجاست

هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد

در خرابات بگویید که هشیار کجاست

آن کس است اهل بشارت که اشارت داند

نکته‌ها هست بسی محرم اسرار کجاست

هر سر موی مرا با تو هزاران کار است

ما کجاییم و ملامت گر بی‌کار کجاست

بازپرسید ز گیسوی شکن در شکنش

کاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست

عقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کو

دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست

ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی

عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج

فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست

 

تا به گیسوی تو دست ناسزایان کم رسد

هر دلی از حلقه‌ای در ذکر یارب یارب است

 

همه در شب های قدر یارب یارب می کنیم برای اشارتی.

 

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند

باده از جام تجلی صفاتم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی

آن شب قدر که این تازه براتم دادند

 

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند

باده از جام تجلی صفاتم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی

آن شب قدر که این تازه براتم دادند

بعد از این روی من و آینه وصف جمال

که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند

من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب

مستحق بودم و این‌ها به زکاتم دادند

هاتف آن روز به من مژده این دولت داد

که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند

این همه شهد و شکر کز سخنم می‌ریزد

اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند

همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود

که ز بند غم ایام نجاتم دادند

 

منتظریم. منتظریم که عاشقی کنیم. اما عاشقی معشوق می خواهد. بدون معشوق که عاشقی معنایی ندارد.

 

هر سر موی مرا با تو هزاران کار است

ما کجاییم و ملامت گر بی‌کار کجاست

 

در جایی از من پرسیدند که عشق یعنی چه؟ سوال، سوال سختی است. که تو بتوانی ذات عشق را توضیح بدهی. واقعیت آن است که انسان عاشق هم کارهای عجیب و غریب زیاد انجام می دهد. کارهایی می کند که دیگران متوجه رفتارهای او نمی شوند. مثلا آنانی که کریم اند و اهل کرامت اند، عاشق اند. آن کسی که حاضر است کل زندگی اش را به دیگران ببخشد، در حال عاشقی کردن است و دیگران هم نمی فهمند. شاید نزدیک ترین کس به او هم متوجه کار او نشود. طرف فرزند کسی است، می گوید پدرم عقل ندارد. می گوییم چرا؟ مگر چه اتفاقی افتاده است؟ می گوید در زمانی که خودمان به شدت محتاج بودیم، درخواست کسی را اجابت کرد و هرچه داشتیم  نداشتیم را به او بخشید. باید به او گفت او در آن لحظه عاشق است اما تو متوجه کار او را نشدی. کارهای عاشق بر دیگران معلوم نیست و کسی متوجه رفتارش نمی شود. از من پرسیدند که عشق یعنی چه؟ در پاسخ یاد آن سخن بلند سعدی افتادم:

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

 

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم

باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه

ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی

آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان

که دل اهل نظر برد که سریست خدایی

پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند

تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی

حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان

این توانم که بیایم به محلت به گدایی

عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت

همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی

روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا

در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن

تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی

سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد

که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی

خلق گویند برو دل به هوای دگری ده

نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی

 

اینجا خطاب سعدی به معشوق است. همیشه عاشق در این سوز و گداز و در این بیم و امید با معشوق است. چه بیم و امیدی؟ چون توی عاشق به حقیقت نمی دانی که معشوق به تو نظر دارد یا نه. به تو توجه می کند یا نمی کند. دقیقا رابطه منِ آدم با خالقم همین رابطه عاشق است با معشوق.

رابطه ما با خدا چگونه است؟ بارها و بارها برای هرکدام مان معجزات الهی اتفاق افتاده است. جایی که فکر نمی کردیم که این بار از مهلکه نجات بیابیم، نجاتمان داده است. به تعبیر خودمان به مو رسید اما پاره نشد. ولی چند ساعت بعد دوباره وقتی با مشکلی مواجهه می شویم، در بیم و امید واقع می شویم که آیا بازهم خداوند به ما نظر دارد؟ آیا این بار هم خداوند نجاتم می دهد؟ آیا این بار هم معشوقِ من به من نظر دارد؟ آیا بازهم کمکم می کند؟

 

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

 

عاشق منتظر است. منتظر این عهدی است که بسته است. منظور کدام عهد است؟ منظور نظر اینجا عهد الستی است. همان آنی که ما آدم ها به ربوبیت و خداوندی حق متعال معترف شدیم و گفتیم جز او کسی را بزرگتر از او نمی دانیم. این همان پیمان الستی است.

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم

باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

طرف عاشق که می شود، به طعنه به او می گویند که مگر چه اتفاقی افتاده است!!! مگر معشوق تو چه ویژگی خاصی دارد!!! برو به سراغ کسی دیگر!!! دیگران عیبش می کنند و طعنش می زنند.

 

غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل

شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد

 

عاشق در پاسخ می گوید مگر بهتر معشوق من کسی دیگری هم هست!! که من بروم و دل او ببندم. من فقط به تو می توانم دل ببندم.

در مذهب ما همیشه به ندبه و زاری سفارش شده است. ما شب های احیاء می آییم ندبه می کنیم، زاری می کنیم و می گوییم: الْغَوْثَ الْغَوْثَ خَلِّصْنا مِنَ النّارِ یا رَبِّ. همه این قرآن به سرگرفتن ها و اشک ریختن ها برای چیست؟ این ها همه گدایی عشق است. من تا قبل از این گدایی عشق را در نمی یافتم تا با این تعبیر بلند سعدی مواجهه شدم:

 

حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان

این توانم که بیایم به محلت به گدایی

می ترسم، نگرانم. می ترسم به مسجد بیایم و اشک بریزم. از حرف این و آن نگران می شوم. امروز اقلیتی از مردم، کسانی را که به این مسائل معنوی علاقه دارند و انجام می دهند مورد طعن قرار می دهند و نسبت به آنها ذهنیت دارند.        

حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان

این توانم که بیایم به محلت به گدایی

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

 

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد

یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد

از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار

صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد

غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل

شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد

هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز

نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد

جام می و خون دل هر یک به کسی دادند

در دایره قسمت اوضاع چنین باشد

در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود

کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد

آن نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر

کاین سابقه پیشین تا روز پسین باشد

 

من برای یک حرف همیشه ارزش قائلم و هرگاه پای بحث های معرفتی و مباحث معنوی به میان می آید، به صورت جدی به آن اتکا دارم و در مورد آن مسئله دارم. همان طور که اشاره کردم و گفتم که عشق شور دارد و شور، شعور می خواهد. این شعور چیست؟ امروز این شعور در مملکت ما که مذهب رسمی آن تشیع است، چگونه معنا می شود؟

شیعه کیست؟ همان طور که می دانید در ابتدا شیعه یک مذهب دینی نبوده است. شیعه در ابتدا یک اعتراض بوده است. شیعه اعتراضی است بر اساس یک ادعای عقلانی. زمانی که مسیر مکتب پیامبر بزرگ اسلام محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم به انحراف کشیده می شود، بزرگمردی که وارث تمام صالحان و نیکان و ابرار و انبیای قبل از خودش است، مردی که در تمام اعصار و ادوار و در همه ابعاد بزرگترین و بهترین است، مردی که در سخن بلیغ ترین است، مردی که در میدان جنگ و جهاد و کارزار شمشیرش بُرّنده ترین است، مردی که در عشق و محبت و راستی نیک ترین است و مردی که در همه جا و همه وقت در میان بندگان خدا خالص ترین و خاشع ترین است، اعتراض می کند.

او به چه چیزی اعتراضی جدی دارد؟ به هر آن چیزی که در آن لحظه قرار است آن مکتب راستین و آن مرام پاک را زیر سوال ببرد. به هر آن چیزی که قرار است در ذهن من و تو تضاد ایجاد بکند. که اگر دین بدان گونه است که آن کسی که ادعای دین می کند، به اموال مردم دست درازی می کند و اگر دین آن است که داعی دین به مردم ظلم می کند، پس دین چیست و دیندار کدام است؟!؟!

اینجاست که علی ابن ابی طالب(ع) بزرگمرد ترین مردِ تاریخ و مردِ مردستان یکه تاز عرصه اعتراض و انقلاب می شود. و می گوید این بوده است رسم محمد(ص)؟!؟! این بود است دینی که قرارش بر این بود که بر ستم دیدگان رحم کند و داد مظلوم را از ظالم بازستاند؟!؟!

شیعه ابتدا یک principe و یک مرام است. به این صورت نبوده است که شیعه بودنم در ظاهر نمازم، در  نحوه وضو گرفتنم و در آوردن اسم علی(ع) در اذانم خلاصه شود. قبل از هر چیزی منِ شیعه این گونه می اندیشم، منِ شیعه آزادم، منِ شیعه مدافعه همیشگی حقم، منِ شیعخ حامی همیشگی مظلومم. شیعه در ابتدا یک اعتراض عقلایی است. چه کسی می تواند پایدار و پایمردانه، پای این اعتراض عقلانی بایستد؟ آن کسی که علم دارد. آن کسی که دانش دارد. حضرت در نهج البلاغه می فرماید: الْعِلْمُ مَقْرُونٌ بِالْعَمَلِ. علم قرین و برادر عمل است. چون وقتی تو چیزی را حقیقتا بفهمی و متوجه بشوی، دیگر نمی توانی از آن چیز صرف نظر کنی و کوتاه بیایی. چرا پیامبران الهی این قدر جدی پای رسالتشان می ایستادند؟ و بالاترین تهمت ها، عذاب ها، شکنجه ها و بالاترین تردها و مترودی ها و غربت ها را تحمل می کردند؟ این همه زجر را چگونه تحمل می کردند؟

 

وَ قَالَ عليه السلام الْعِلْمُ مَقْرُونٌ بِالْعَمَلِ فَمَنْ عَلِمَ عَمِلَ وَ الْعِلْمُ يَهْتِفُ بِالْعَمَلِ فَإِنْ أَجَابَهُ وَ إِلَّا ارْتَحَلَ عَنْهُ

 

و فرمود علم را با عمل همراه بايد ساخت، و آن كه آموخت به كار بايدش پرداخت، و علم عمل را خواند اگر پاسخ داد، و گرنه روى از او بگرداند.

 

حکمت 366 نهج البلاغه 

ترجمه مرحوم شهیدی

 

فیض روح القدس ار باز مدد فرماید

دیگران هم بکنند آن چه مسیحا می‌کرد

 

یک پیامبر و یک نبی الهی وقت به مقام ارتباط با وحی می رسد و وحی الهی بر او نازل می شود، در یک لحظه چیزی را متوجه می شود و به مشاهده حقیقتی می رسد که دیگر نمی تواند آن را زیر سوال ببرد و دیگر نمی تواند آن را فراموش کند و از یاد ببرد. به این می گوییم علم حقیقی. چرا درباره ائمه معصومین علیهم السلام قائل به این باور هستیم که ایشان متصل به منبع وحی هستند؟ و افراد دیگر در ملل و نحل دیگر بر این باور و تفکر شیعه ایراد وارد می کنند و می گویند وحی فقط برای پیامبر اسلام(ص) بوده است. این ها را برای من و توی بچه شیعه می گویم که لااقل برای خودمان جواب داشته باشیم. اگر آسمانی می اندیشیم، اگر سعی می کنیم که اینجایی نباشیم، و اگر بر این باوریم که که ما ز بالاییم و بالا می رویم، باید حواسمان باشد که این گونه مسائل را با عقلِ دل دربیابیم. یعنی هم دل باشد و هم عقل، هر دو آنها با هم باشد، هم عاشقی کنیم و هم عقل داشته باشیم. این گونه نباشد که فقط بگوییم که من غلام علی(ع) ام یا من برده حسین(ع) ام، یا من دائم در حال ندبه و زاری هستم.

 

سحر آمدم به کویت به شکار رفته بودی

تو که سگ نبرده بودی به چه کار رفته بودی؟

 

حسن بیگ ترکمان شاعری رند و عیاش و خوشگذران بود و شاه عباس به علت شوخ طبعی و چاپلوسی فراوانش به او لقب سگ لوند داده بود.حسن بیگ کلاه مخصوص ترکان قزوین را بر سر می گذاشت و با دلقک پیشگی و مسخرگی ٬ از لطف و عنایت شاه بهره ی بسیار می برد. گاه خود اشعاری می ساخت و زمانی اشعار دیگران را به نام خود می خواند. شاه عباس تمام کسانی را که در ایران ریش خود را خضاب می کردند ٬ رعیت او ساخته بود و از این راه به او فایده ای کلان می رسید.

گویند روزی شاه به شکار رفته بود و حسن بیگ را همراه نبرده بود. او نیز این بیت معروف را بدین مناسبت برای شاه فرستاد:

 

سحر آمدم به کویت به شکار رفته بودی

تو که سگ نبرده بودی به چه کار رفته بودی؟

 

هزار و یک حکایت تاریخی، محمود حکیمی، جلد 1

 

اگر قرار هم باشد که خودت را منصوب به هر چیزی برای ائمه معصومین و بزرگان نمایی، بدان که چرا این کار را می کنی. اگر آنان را وابسته به منبع وحی و تغذیه کننده از آن می دانیم، این حرف بدان معنا نیست که جبرئیل بر آنان نازل شده و وحی می کرده است بلکه بدان معناست که آنان از آن منبع لایزال الهی ارتزاق و تغذیه می کنند. از آن منبع حقیقیِ حق و حقانیت. به تعبیر دیگر امام علی(ع) دیده و فهمیده که ماجرا چیست و می داند که قصه از چه قرار است که اینچنین جدی ایستاده است.

 

بیستون کندن فرهاد نه کاریست شگفت

شور شیرین به سر هرکه فُتَد کوهکن است

 

این همان عاشقی است. عاشقی که عقل دارد. یعنی عشق آمده است به میان، آن هم عشقی که عقل پشتوانه آن است. او دیده است، او فهمیده است و او می داند که کجای کار است و می داند که کلِّ ماجرا از چه قرار است. و می داند که انتهای این قصه به کجا ختم خواهد شد. پس من دیگر چیزی را زیر سوال نمی برم. من دیگر کتمان حقیقت نمی کنم. جمله ای است منسوب به پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: مَن عَشِقَ فكَتَمَ و عَفَّ فماتَ فَهُوَ شَهيدٌ. شهید کیست؟ آن کسی که عاشق شد و از عشقش چشم پوشید و در همان حال بِمُرد، شهید است.. چشم پوشیدن از عشق بدین معناست که تمام تلاشش را کرد که عاشق بماند بدون اینکه به او چیزی بدهند و بدون اینکه وصال اتفاق بیفتد. شهید هم دقیقا همین کار را انجام می دهد. شهید بی مهابا می رود برای معشوق، بدون اینکه از معشوق چیزی بدست آورد. در ظاهر اتفاقی برای او نمی افتد. آن "تازه براتی" که حافظ از آن سخن می گوید را که ما هنوز ندیده ایم و ظاهرا فقط خود حافظ آن را دیده است و خودش می داند که چیست، پس شهید است. آن چیزی که ما به عنوان شیعه آن را مطرح می کنیم، عقلانیت است، آن هم عقلانیتی که محتاج به علم است. بیان کردیم که الْعِلْمُ مَقْرُونٌ بِالْعَمَلِ فَمَنْ عَلِمَ عَمِلَ . آن کسی که فهمید، عمل می کن. وَ الْعِلْمُ يَهْتِفُ بِالْعَمَلِ . چقدر جملات حضرت بلاغی است، و همه چیز در خودش است و اصلا نیازی به توضیح ندارد. گاهی اوقات من می خواهم  جملات حضرت را توضیح بدهم، زبان بسته می شود چون می بینم توضیحات من در مقابل همین جمله کوتاه حضرت الکن است. چون کلام حضرت کلامشان دَلَّ وَ قَلَّ است. خود حضرت هم فرمودند که خَيْرُ الْـكَلامِ مَا دَلَّ وَ قَلَّ،  کلام نیک کلامی است که هم دلالت کننده و کوتاه باشد. که ما در ادبیات از آن به ایجاز و کلام موجز یاد می کنیم.

 

پيامبر صلي الله عليه و آلهخَيْرُ الْـكَلامِ مَا دَلَّ وَ جَلَّ وَ قَلَّ وَ لَمْ يُمِلَّ؛

 بهترين سخن، آن است كه قابل فهم و روشن و كوتاه باشد و خستگى نياورد.

 أنوار العلويه، ص 489

 

به پرده بود جمال جمیل عزوجل

بخویش خواست کند جلوه‌یی به صبح ازل

چو خواست آنکه جمال جمیل بنماید

علی شد آینه، خیر الکلام قل و دل

 عمان سامانی

 

یک شاعر در یک بیت، کلی سخن می گوید که باید یک کتاب درباره اش بنویسی تا بتوانی همان یک جمله را توضیح بدهی. کلام حضرت کاملا بلاغی است. فَمَنْ عَلِمَ عَمِلَ وَ الْعِلْمُ يَهْتِفُ بِالْعَمَلِ  هرکسی که فهمید بی چون و چرا عمل می کند چون علم، عمل را می طلبد و عالم را به سوی عمل رهنمون و هدایت می سازد. فَإِنْ أَجَابَهُ اگر علم را اجابت کردی که عمل می کنی. وَ إِلَّا ارْتَحَلَ عَنْهُ و اگر اجابت نکردی، نابود می شوی. کسی که عملش او را به عمل نرساند، نابود است. در حکمت 147 نهج البلاغه حضرت به کمیل ابن زیاد در همین رابطه جملات درخشانی را مطرح می کند. من به عنوان کسی که سالهاست در حوزه ادبیات فعالیت می کنم و آثار مختلف ادبی را از نظر گذراندم، به حقیقت نمونه و نظیری برای این جملات نیافته ام. این جملات را با هم مرور می کنیم و خواهیم دید که این جملات چقدر بلاغی هستند. ما مسلمان ها باید بدانیم که چه بزرگانی داریم و باید بدانیم و آگاه باشیم که بزرگانمان قبل از هرچیزی عالِم و اَعلَم و همه چیزدان هستند. قبل از اینکه امام باشند، قبل از اینکه وصی باشند و قبل از اینکه ولی باشند عالِم و دانشمند هستند. بزرگترین دانشمندانند چون اهل حکمت هستند. حکمت آن چیزی است که منبع وحی، به آدم می دهند البته زمانی که متوجه اش می شوی. زمانی که متوجه جریان الهی در زیست و زندگی خودت می شوی. حضرت فرمود يَا كُمَيْلُ، الْعِلْمُ خَيْرٌ مِنَ الْمَالِ. در دوران مدرسه موضوع انشایمان چه بود: علم بهتر است یا ثروت؟ و بر اساس میل معلم و جو حاکم و محصل بودن خودمان می نوشتیم که علم بهتر است و چرای آن هم خیلی بر ما معلوم نبود. می خواستیم پزشک بشویم که دوباره پول در بیاوریم و ثروتنمد شویم. می خواستیم مهندس شویم تا خوشبخت شویم و دوباره پول در بیاوریم. در این صورت این چگونه علمی است که از مال بهتر است؟!؟! حضرت می فرماید: الْعِلْمُ خَيْرٌ مِنَ الْمَالِ. علم بهتر از ثروت است چون الْعِلْمُ يَحْرُسُكَ وَ أَنْتَ تَحْرُسُ الْمَالَ. علم تو را مراقبت می کند ولی تو باید مراقب مال باشی. جمله کاملا بلاغی است. می بینید چقدر زیباست!! در ادبیات به این نحوه بیان می گوییم پارادوکس. البته بدانید که شان این سخنان بالاتر از اینهاست که تحلیل های اینچنینی از قبیل پارادوکس و متناقض نما و... ارزش و اهمیت این بیانات را کم رنگ می کند. این جملات خودبسنده هستند و توضیح آنها، توضیح واضحات است. آدمی که عقل دارد، عالم است، درایت دارد، شعور و تدبیر دارد، خرد و دور اندیشی دارد، سیاست و کیاست دارد، آدمی که همه این ها را دارد با علمش حراست و حفاظت می شود. علم به تو توان می دهد، توان روز افزون می دهد. الْمَالُ تَنْقُصُهُ النَّفَقَةُ وَ الْعِلْمُ يَزْكُوا عَلَى الْإِنْفَاقِ. مال با خرج کردنش کم می شود اما با پخش و انفاق علم، بر علم افزوده می شود. با نشر علم دیگران هم با علم مواجهه می شوند و علم در جاهای مختلف خودش را نشان می دهد و از همه اینها مهم تر وقتی علم را به اشتراک می گذاری، علم برای خودت هم پر رنگ تر می شود.

 

این جهان زندان و ما زندانیان

حفره‌کن زندان و خود را وا رهان

چیست دنیا از خدا غافل بُدَن

نه قماش و نقره و میزان و زن

مال را کز بهر دین باشی حمول

نعم مالِ صالح خواندش رسول

آب در کشتی هلاک کشتی است

آب اندر زیر کشتی پشتی است

چونک مال و ملک را از دل براند

زان سلیمان خویش جز مسکین نخواند

کوزه ی سربسته اندر آب زفت

از دل پر باد فوق آب رفت

باد درویشی چو در باطن بود

بر سر آب جهان ساکن بود

گر چه جمله ی این جهان ملک ویست

ملک در چشم دل او لاشی‌ست

پس دهان دل ببند و مُهر کن

پر کُنُش از باد کِبر مِن لَدُن

جهد حقست و دوا حقست و درد

منکر اندر نفی جهدش جهد کرد

 

دفتر اول مثنوی معنوی مولوی

 

جمله زیبایی از استادم به یاد دارم که می گفت: هر چیزی را که می خواهی خیلی خوب یاد بگیری، تدریسش کن. پرسیدم چرا؟ گفت چون برای خودت هم تداعی می شود. در گذشته و در حوزه های علمیه جریان بسیار جدی و زیبای مباحثه وجود داشت که امروزه قدری کم رنگ شده است. طلبه ها درس را باهم به بحث می نشستند که درس را بهتر فرا بگیرند. از همه این ها مهم تر هر طلبه ای که به سال بالا ارتقاء می یافت، به توسعه اساتید برای طلبه های سال پایین تدریس می کرد. من خودم منطق مظفر را تدریس کردم تا خوب یاد گرفتم. تا قبل از تدریس، هرقدر که منطق را می خواندم در نمی یافتم و بیشتر قضایای منطقی را حفظ می کردم. اما زمانی که شروع تدریس کردم، رفته رفته برایم جا افتاد و معنا شد. الْمَالِ يَزُولُ بِزَوَالِهِ . مال برای کسی که آن را جمع کرده است دائما در حال زوال و کاسته شدن است چون جمع کردن مال فرساینده است. شاید برای کسانی که سن و سالی از آنها نگذشته باشد خیلی قابل درک نباشد، اما برای کسانی که میانسالی را رد کرده و به پختگی رسیده اند بارها این افسوس بر زبانشان جاری شده است که چرا این وقتی که صرف اندوختن مال و کار و پس انداز کرده اند را در راه دیگری استفاده نکرده اند. بارها شده است که از وقت گذاشتن بر مال اندوزی  و پول حسرت و افسوس خورده ایم. و این را می پذیریم که تا حدی برای زندگی و امرارمعاش چاره ای هم غیر از این نداریم. منظور اینجا این نیست که بدنبال پول نرو، منظور این است که بنده پول نشو. بحثی که انجام می دهم بحث واضحی است و خیلی هم ابهام نداریم. يَا كُمَيْلَ بْنَ زِيَادٍ مَعْرِفَةُ الْعِلْمِ دِينٌ يُدَانُ بِهِ. حضرت اینجا معرفت، محبت و اشتیاق به علم را دین، رسم و آیین معرفی می کند. محبت به علم، آیین و رسمی است که باید دین همه ادوار و دوران گردد. دقت کنید که این حرف را چه کسی می زند؟ یک پیشوای دینی. آن هم مهم ترین پیشوای دینی ما بعد از نبی مکرم اسلام(ص).   مَعْرِفَةُ الْعِلْمِ دِينٌ يُدَانُ بِهِ ، بِهِ يَكْسِبُ الْإِنْسَانُ الطَّاعَةَ فِي حَيَاتِهِ. انسانی که به علم بپردازد، طاعت الهی را کسب می کند. تازه شد دین دار بودن، تازه شد مذهبی بودن و  تازه شد عبد الهی شدن. وَ جَمِيلَ الْأُحْدُوثَةِ بَعْدَ وَفَاتِهِ. غیر از اینکه در زمان حیاتت به وسیله علم طاعت الهی را می فهمی، بعد از تو نامت نیز به جاودان باقی خواهد ماند. اگر هرکس بخواهد ده نفر آدم مهم را در ذهنش بربشمارد، بالای هفت نفر آن دانشمند و دانشور، فاضل و حکیم هستند. ما ایرانی ابوعلی سینایی داریم که هزار سال است به او افتخار می کنیم. چون ابوعلی سینا کاری کرده است که من و تو تازه می فهمیم قدرت الهی یعنی چه. شما امروز تازه به کمک تکنولوژی درمی یابید که قدرت مافوقِ انسانیِ خداوند بر بشر یعنی چه. که این بشر خود چه موجودی است که خود مدام در حال خلق و ایجاد و اختراع این پدیده هاست!!

 

وَمِنَ النَّاسِ وَالدَّوَابِّ وَالْأَنْعَامِ مُخْتَلِفٌ أَلْوَانُهُ كَذَلِكَ

 إِنَّمَا يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ

إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ غَفُورٌ

 و از مردمان و جانوران و دامها كه رنگهايشان همان گونه مختلف است [پديد آورديم‌]. از بندگان خدا تنها دانايانند كه از او مى‌ترسند. آرى، خدا ارجمند آمرزنده است.

یه 28 سوره فاطر- ترجمه مرحوم الهی قمشه ای

 

علم باعث می شود که در زمان حیات، طاعت الهی را متوجه شوید و بعد از مرگ هم نامتان جاودان شود در بین مردمان. يَا كُمَيْلُ هَلَكَ خُزَّانُ الْأَمْوَالِ وَ هُمْ أَحْيَاءٌ. حضرت می فرماید آن کسی که مال جمع می کند مرده است، گرچه فکر می کنند زنده است. وَ الْعُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بَقِيَ الدَّهْرُ أَعْيَانُهُمْ مَفْقُودَةٌ وَ أَمْثَالُهُمْ فِي الْقُلُوبِ مَوْجُودَةٌ. و این دانشمندان هستند که در تمام دوران ها نامشان، یادشان و آثارشان باقی می ماند. حتما شنیده اید که از ارسطو و افلاطون نقل قول فراوان می کنند. می دانید این بزرگان مربوط به چند سال پیش هستند؟ حداقل دو هزار و پانصد سال پیش. إِنَّمَا يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ ، خداوند در آیه 29 سوره فاطر می فرماید که از میان بندگان تنها دانشورانند که متوجه خشیت الهی می شوند. معنای خشیت چیست؟ ترس از عظمت خداوند. مگر یک آدم عامی یا یک آدم اُمّی مگر عظمت خداوند را می فهمد؟!؟! اصلا چگونه می خواهد بفهمد؟!؟!

یک روز به شوخی از دوستان پرسیدم که تا حال به این فکر کرده اید که چگونه می شود همین تلفن های همراهی که من و تو در دستمان داریم و از آن استفاده می کنیم، صدا هایمان در آسمان باهم دچار تداخل و تزاحم نمی شوند؟ چه کسی می تواند به همین امور به ظاهر ساده و بدیهی زندگی توجه و دقت نماید؟ کسی که علم را متوجه می شود. اما یک آدم عادی از همین امور متعارف زندگی استفاده می کند و به راحتی از کنار آن گذر می نماید و بهره ای هم از زندگی ندارد.

گفتند که بانوان منتظر شروع مراسم هستند. سخنرانی معمولاً در چنین مراسم هایی همیشه مغفول می ماند. من همیشه اعتقاد دارم و بر این باورم که بانوان پرچم داران و طلایه داران حفظ دین هستند. باور کنید که اگر بانوان نبودند، قطعاً و یقیناً دین رنگ امروز را نداشت. همان طور که گفتم دین را با عاشقیت می فهمند و دین را با دلشان درمی یابند. من هم این عاشقان را زیاد در انتظار نمی گذارم.

بهره ما در امشب یک ذکر بزرگ باشد. ذکری که توصیه می کنم از آن استفاده کنید. این ذکر به حقیقت معجزه است. و از امشب شروع کنید که از این ذکر لحظه به لحظه در زندگیتان بهره و مدد بگیرید. این ذکر، ذکر شریف الله اکبر است. این ذکر را زیاد می گوییم و زیاد هم شنیده ایم.

اینجا دوباره بهتر است رجوع کنیم به عقل. معنای الله اکبر چیست؟ کسانی که قدری با زبان عربی آشنایی دارند به خوبی می دانند که "اکبر" صفت تفضیلی است. می گوید الله بزرگتر است. از چه چیزی الله بزرگتر است؟ از همه چیز و از همه کس. در دنیا الهه زیاد است. یک آدم ثروتمند می تواند الهه خیلی کسان باشد. یک انسان محتاج می تواند به راحتی یک فرد ثروتمند را معاذالله خدای خودش قرار دهد چون چشمش به دستان اوست.

 

كميل پسر زياد گفت: اميرالمومنين على بن ابى طالب (علیه السلام) دست مرا گرفت و به بيابان برد، چون به صحرا رسيد آهى دراز كشيد و گفت: اى كميل! اين دلها آوندهاست، و بهترين آنها نگاهدارنده ترين آنهاست. پس آنچه تو را مى گويم از من به خاطر دار: مردم سه دسته اند: دانايى كه شناساى خداست، آموزنده اى كه در راه رستگارى كوشاست، و فرومايگانى رونده به چپ و راست كه درهم آميزند، و پى هر بانگى را گيرند و با هر باد به سويى خيزند. نه از روشنى دانش فروغى يافتند و نه به سوى پناهگاهى استوار شتافتند. كميل! دانش به از مال است كه دانش تو را پاسبان است و تو مال را نگهبان. مال با هزينه كردن كم آيد، و دانش با پراكنده شدن بيفزايد، و پرورده مال با رفتن مال با تو نپايد. اى كميل. پسر زياد! شناخت دانش، دين است كه بدان گردن بايد نهاد. آدمى در زندگى به دانش طاعت پروردگار آموزد و براى پس از مرگ نام نيك اندوزد، و دانش فرمانگذارست و مال فرمانبردار. كميل! گنجوران مالها مرده اند گرچه زنده اند، و دانشمندان چندانكه روزگار پايد، پاينده اند. تن هاشان ناپديدارست و نشانه هاشان در دلها آشكار. بدان كه در اينجا (و به سينه خود اشارت فرمود) دانشى است انباشته، اگر فراگيرانى براى آن مى يافتم. آرى! يافتم آن را كه تيز دريافت بود، ليكن امين نمى نمود، با دين دنيا مى اندوخت و به نعمت خدا بر بندگانش برترى مى جست، و به حجت علم بر دوستان خدا بزرگى مى فروخت. يا كسى كه پيرو خداوندان دانش است، اما در شناختن نكته هاى باريك آن او را نه بينش است. چون نخستين شبهت در دل وى راه يابد درماند و راه زدودن آن را يافتن نتواند. بدان كه براى فرا گرفتن دانشى چنان نه اين در خور است و نه آن. يا كسى كه سخت در پى لذت است و رام شهوت راندن يا شيفته فراهم آوردن است و مالى را بر مال نهادن. هيچيك از اينان اندك پاسدارى دين را نتواند و بيشتر به چارپاى چرنده ماند. مرگ دانش اين است و مردن خداوندان آن چنين. بلى زمين تهى نماند از كسى كه حجت بر پاى خداست، يا پديدار و شناخته است و يا ترسان و پنهان از ديده هاست. تا حجت خدا باطل نشود و نشانه هايش از ميان نرود، و اينان چندند و كجا جاى دارند؟ به خدا سوگند اندك به شمارند، و نزد خدا بزرگمقدار. خدا حجتها و نشانه هاى خود را به آنان نگاه مى دارد، تا به همانندهاى خويشش بسپارند و در دلهاى خويشش بكارند. دانش، نور حقيقت بينى را بر آنان تافته و آنان روح يقين را دريافته و آنچه را ناز پروردگان دشوار ديده اند آسان پذيرفته اند. و بدانچه نادانان از آن رميده اند خو گرفته. و همنشين دنيايند با تن ها، و جانهاشان آويزان است در ملا اعلى. اينان خدا را در زمين او جانشينانند و مردم را به دين او مى خوانند. وه كه چه آرزومند ديدار آنانم؟ كميل اگر خواهى باز گرد.

        حکمت 147 نهج البلاغه - ترجمه مرحوم جعفر شهیدی

 

یک آدم ذلیل می تواند یک فرد قدرتمند را خدای خودش قرار دهد. اما این ذکر بزرگ، یعنی ذکر شریف الله اکبر، از تمام تعلقات نجاتت می دهد.

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود

ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست

 

این ذکر نجاتت می دهد. وقتی الله، خدای کعبه، ببیند که تو دائماً او را بزرگتر از هر چیزی می دانی و می شناسی، خطاب می کند تو را که به مشکلت نگو که خیلی بزرگی، به مشکلت بگو که یک خدای خیلی بزرگی دارم.

شب نوزدهم ماه رمضان، شبِ ضربت خوردن مولا امیرالمومنین(ع) است. همه قصه ها را شنیده ایم و همه داستان ها را می دانیم. پس از ضربت خوردن حضرت، طبیب گفت که شمشیر به زهر آلوده بود. امام حسن(ع) رو به طبیب کردند که چه کنیم؟ طبیب گفت شیر بدهید شاید شیر کمک کند و تاثیر زهر را کاهش دهد. به محض شنیده شدن تجویز طبیب، غریبان و یتیمان و مستمندان کوفه شیر آوردند. یکی از اصحاب نقل می کند که کسی را که فقط یک بز داشت و از شیر آن بز تغذیه و ارتزاق می کرد و زندگی اش را با همان شیر می گذارند را خطاب قرار دادم و گفتم: دیگر تو چرا شیر آوردی؟ پاسخم داد به همان دلیلی که اگر این شیر را نیاورم و علی(ع) نباشد، من  خانواده ام از گرسنگی می میریم. همه این قصه را شنیده ایم. و همه این کرامات را می دانیم. اما او کیست که می تواند در اوج این قدرت و عظمت، نگاهش اتفاقاً به کسانی باشد که اصلا در مناسبات قدرت و عظمت نقشی ندارند؟!؟! کیست که می تواند این چنین به ماجرا نگاه کند؟!؟!

عَدِیّ بن حاتِم طائی پسر حاتم طایی همان جوانمردِ عربِ دورانِ جاهلیت است که به سخاوت مشهور است. عَدِیّ که بعد از پدر رئیس قبیله طَیِّء بود، در رکاب امیرالمونین در جمل و صفین و نهروان شمشیر زد و از اصحاب نزدیک علی(ع) و حسن ابن علی (ع) بود.


پس از شهادت امام حسن(علیه‌اسلام) روزی معاویه از عدی پرسید: پسرانت چه شدند؟ عدی گفت: سه تن از آنان در جنگ صفین کشته شدند. معاویه گفت: علی با تو منصفانه رفتار نکرد که فرزندان خود را نگاه داشت و فرزندان تو را به دم تیغ فرستاد. عدی بن حاتم گفت: .نه؛ به خدا من به انصاف رفتار نکردم که علی(علیه‌اسلام) کشته شد و من هنوز زنده‌ام!

روزی معاویه از عدی خواست تا از امیرالمومنین(علیه‌السلام) و شیوه حکومتش، سخن بگوید. عدی گفت: مرا معاف بدار، معاویه نپذیرفت. عدی زبان به ستایش امیرالمومنین(علیه‌السلام) گشود و گفت: به خدا سوگند که او بسیار دوراندیش و پرتوان بود؛

فضایل را نگاه کنید که جمع نقیضین است. این که می گویند علی(ع) انسانی است در همه ابعاد، از همین لحاظ است.

... سخنانش بر پایه عدل و داوری‌اش همانند حقیقت بود. چشمه‌های حکمت و دانش در اطراف وجودش می‌جوشید و دریای علم در وجودش موج می‌زد. از دنیا و زرق‌وبرق فریبنده‌اش نفرت داشت و با مناجات شبانه مأنوس بود. فراوان می‌گریست،

چرا علی(ع) می گریست؟ این چه دردی است؟ به خدا قسم باور کنید که درد علی(ع) این نبود که زمانه خودش و نزدیکانش چه رفتاری با او کردند. دردِ علی(ع) درد انسان و حقیقت بود. دردی که تا دنیا دنیاست و آدم بر زمین حکومت می کند، این درد وجود دارد. درد مهجور بودن حقیقت. پای حقیقت می آید، چند نفر می ایستند؟ هفتاد و دو تن. پای باطل بیاید چند نفر می ایستند؟

 بسیار می‌اندیشید و در تنهایی، نفس خود را بازخواست می‌کرد. زندگانی سخت داشت و با رعیت، به‌ حسب ظاهر، فرقی نداشت. به تمام پرسش‌هایمان پاسخ می‌داد و نیازمان را برآورده می‌کرد. با این‌که ما را فوق‌العاده به خود نزدیک می‌ساخت، اما هیبت و شکوه آسمانی‌اش چنان بود که از بزرگی و جلالش جرأت نگاه کردن به چهره‌اش یا پروای سخن گفتن نداشتیم. هرگاه تبسم می‌کرد، گویی از رشته مروارید پرده برداشته است. مؤمنان را بزرگ می‌داشت و یار مستضعفان بود. در حکومتش قدرت‌مند از ستم او نمی‌ترسید و ناتوان از عدالتش مأیوس نبود. به خدا سوگند! شام‌گاهان در محراب عبادت چونان مارگزیده به خود می‌پیچید و بسان انسانی داغ دیده ضجّه می‌زد و اشک از دیدگانش فرومی‌بارید. هنوز گفتارش در گوشم طنین‌انداز است که می‌گفت: ای دنیا! از من فاصله گیر و دیگری را بفریب، که من تو را سه طلاقه کرده‌ام و می‌فرمود: آه از کمی توشه و دوری راه آخرت و تنهایی.

همه حواسمان باشد که راه آخرت دور است و توشه ی ما هم اندک است و کمی از راه را کمک مان خواهد بود.

سخنان عدی چنان معاویه را متأثر کرد که ناخودآگاه گریست و گفت خدا ابالحسن را غریق رحمت کند که  واقعاً چنین بود.

جالب است بدانید که دشمنان انسان های بزرگ هم به فضل و کمالات این بزرگان معترف اند.

معاویه از عدی پرسید: فراق علی(علیه‌اسلام) را چگونه تحمّل می‌کنی؟!

خیلی جالب است مایی که اصلا حضور و وجود حضرت را درک نکرده و در دوران او زندگی نکرده ایم، این همه ندبه و گریه و زاری می کنیم. در آن دورانی که او بوده و بعدش نبوده است، بر اهل حقیقت چه دوران تلخی گذشته است

عدی گفت: «در فراقش به زنی می‌مانم که فرزندش را در دامنش کشته باشند که هرگز اشک چشمش خشک نمی‌شود و یاد فرزند را فراموش نمی‌کند. معاویه سؤال کرد: چه وقت به یاد علی(علیه‌اسلام) می‌افتی؟ عدی پاسخ داد: «مجالی برای فراموش کردنش نمی‌یابم.

زنده باشید و از امشب لذت ببرید و ما را هم از دعای خیرتان بی بهره مگذارید. ممنونم که گوش کردید. یا علی

 

دوره های اموزشی سخنوران

Please publish modules in offcanvas position.